|
به آسمان نگاه کردم... همه جا تاریک و سیاه بود... به یاد این افتادم که گفته بودی رنگ مشکی را فقط به خاطر رنگ چشمان من دوس داشتی... ناگهان دلم لرزید از خدا تو را خواستم... خواستم دوباره بیایی... در هق هق گریه هایم ناگهان صدایت را شنیدم... چشمانم که به چشمانت افتاد دوباره همه ی خواستنها جوانه زد... دستانم را در دستانت گرفتی... به یاد رنگ عشق افتادم... برایم از رنگ مشکی گفته بودی و اینکه رنگ همه سادگیها،همه یکرنگیها و همه عاشقیها فقط رنگ مشکیه... شاید تا آن موقع که سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود فقط به رفتن و گم شدن و تباهی فکر میکردم اما وقتی در همان سیاهی آمدی و دستانم را دوباره گرفتی رنگ مشکی برایم از هر گل واژه ای پر معنا تر شد... دیگر رنگ عاشقیها را فهمیده بودم... دستانم را محکمتر گرفتی و با من عهد بستی که دیگر تنهایم نخواهی گذاشت... در سکوت همان شب و در تاریکی مطلق فقط زمزمه میکردم:
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده.... |
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت
ما که خورشید را باور کردیم...
یخبندان امروز را به امید شکوفه های فردا تحمل می کنیم...!
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
منتظرت بودم یه وقت نگی که عاشق نبودم...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
کدوم از ما که ميتونه بخوابه
وقتی دل تنگی هامون بی حسابه
هزار حرف نگفته رو لبامون
چشا پی بهانن که بباره
تمام حجت من واسه بودن
تويی از نسل حقيقت يادگاری
بيا آرامش دلهای خسته
تا مرهمی روی زخمهام بذاری
نگاه پنجره به عمق دوره
تو نيستی عشق تو سنگ صبوره
شبستون خيالت با شکوهه
از هر چی رنگ تيرگی به دوره
من حتی با خيالت گر ميگيرم
ميترسم دق کنم بی تو بميرم
من هر شب با ستاره های عاشق
سراغ از حضور تو ميگيرم...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت
غمگینم...
غمگینم مثل درختی که تو یه گوشه ی کویر تنهاس... مثل اون قاصدکی که اسیره تو دست مرداب...
مثل یه دختر بچه یی که راه خونشونو گم کرده... مثل بچه گنجشکی که از لونش افتاده پایین...
مثل برگای پاییزی که محکومن از شاخه جدا شن...
مثل همه ی دیروزهایی که بی تو سپری شدن و فرداهایی که اگه بی تو به دنیا بیان...
غمگینم ولی مثل اینکه هیچ دستی نیست که منو از غمهام بگیره... انگار هیچ مرهمی نیس که به زخمام آرامش بده...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت
با بال شكسته پر گوشودن محال است
اين را همه ي پرندگان مي دانند...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت

كاشكي بودي و ميديدي ذره ذره جون سپردم
دوريت برام يه سمه قطره قطره هي ميمردم
كاشكي بودي نميذاشتي كه منو از من بگيرن
كاشكي بودي نميذاشتي گلهاي باغچه بميرن
آرزومه كه يه روزي توي كلبه مون من و تو پاي دل همديگه پير شيم فقط و فقط
من و تو
آرزومه هر دو با هم سقف كلبمون بسازيم زير سقف آرزوها به همه مردم بنازيم
كاش ميشد منو بفهمي درد پنهونم بدوني
حرف عمري خستگي رو از توي چشمهام بخوني
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت
رفتنت را ديدم و مرا در پس يك بغض غريب در ميان برهوتي تاريك پشت يك خاطره ي سرد و تهي رها كردي...
بي آنكه نگاهي بكني به دل خسته و شكسته ام...
رفتنت را ديدم تا بر آنجا كه نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه ي تلخ محو شدي...
باورم نيست كه رفتي!
اشك من بدرقه ي راهت باد...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت
دیو دیشب دو کبوتر را کشت!
صبح باران بارید!
لکه ابر ما را برد تا رنگین کمان...
لکه ابر سیاه رفت ولی غصه ی تنهایی ماند پس بریزم همه را در سبدی و سبد را بگذارم درآب
شاید آب ببرد غصه ی تنهایی را
یاد او با من هست... باید از بستر غم بر خیزم و از آن خوشه ی گندم بخورم
بازگردم به زمین
جای من نیست بهشت...
حوریان عشق ندانند! یاد یارم را خوش است...
عشق او... عشق او روح مرا تا به خدا خواهد برد...
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبانت خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم...
ای کاش بر می گشت...

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
دلم ميخواست
دلم می خواست بازم تو رو يه شب تو خواب می ديدمت
بازم ميشد با هم ديگه کنار دريا بشينيم
دلم ميخواست با هم ديگه تنهايی رو قال بذاريم
سر بذاريم رو دوش هم برای هم گريه کنيم
به مرکز عاشق شدن نقطه پرگار بزنيم
نريم سراغ ديگرون پا نذاريم رو قولامون
يعنی اينا خياليه فقط يه قاب خاليه
کاشکی ميشد که روياها رنگ حقيقت بگيرن
کاشکی ميشد که تا ابد من و تو مال هم باشيم
نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت
قصه ی عشق من
قاصدک و باد

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه...
به وبلاگ من خیلی خیلی خوش اومدین!
تو این وبلاگ یه سری حرف دلمو توش نوشتم شاید زیاد به درد شما نخوره ولی ممكنه حرف ناگفته ی دل بعضی از شماها باشه! اگه لایق بدونید و بعد خوندن نظر بدین ممنون میشم.
(دختری با لبخند صورتی)
فهرست
دوستان صورتی دوست من
دل نوشته ها
طراح قالب
POWERED BY