تبليغاتX
 خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

رنگ عشق...

 

به آسمان نگاه کردم... همه جا تاریک و سیاه بود... به یاد این افتادم که گفته بودی رنگ مشکی را فقط به خاطر رنگ چشمان من دوس داشتی... ناگهان دلم لرزید از خدا تو را خواستم... خواستم دوباره بیایی... در هق هق گریه هایم ناگهان صدایت را شنیدم... چشمانم که به چشمانت افتاد دوباره همه ی خواستنها جوانه زد... دستانم را در دستانت گرفتی... به یاد رنگ عشق افتادم... برایم از رنگ مشکی گفته بودی و اینکه رنگ همه سادگیها،همه یکرنگیها و همه عاشقیها فقط رنگ مشکیه... شاید تا آن موقع که سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود فقط به رفتن و گم شدن و تباهی فکر میکردم اما وقتی در همان سیاهی آمدی و دستانم را دوباره گرفتی رنگ مشکی برایم از هر گل واژه ای پر معنا تر شد... دیگر رنگ عاشقیها را فهمیده بودم... دستانم را محکمتر گرفتی و با من عهد بستی که دیگر تنهایم نخواهی گذاشت... در سکوت همان شب و در تاریکی مطلق فقط زمزمه میکردم:

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده....


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت


تا حالا شده...؟!

 
تا حالا شده...؟!
 
تا حالا شده دلت پیش کسی
گیر کنه اما دل اون ندونه

شده از همه بگه بغیر تو
حتی یه ترانه از تو نخونه

تا حالا شده یه بغض سرد و تلخ
تو گلوت باشه ولی بخندی باز

شده یکبار که یه دنیا حرف باشی
ولی نیش دهنو ببندی باز

تا حالا شده که حس پاکتو
بگیرن مسخره و بازیچه شی

شده یکبار که به هرطرف بری
ببازی اما نخوای خسته بشی

تا حالا شده که اشک سردتو
هیچکسی غیر خودت پاک نکنه

شده یکبار که بجز دست خودت
هیچکسی خستگی تو خاک نکنه

تا حالا شده که غنچه ی دلت
تا هنوز وا نشده پرپر بشه

شده قلبت عین من تو راه عشق
سرجاش گیر کنه و آخر بشه
 
 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


امید

 

ما که خورشید را باور کردیم...

 

یخبندان امروز را به امید شکوفه های فردا تحمل می کنیم...!


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


انتظار

 

 

 

منتظرت بودم یه وقت نگی که عاشق نبودم...


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت


مرهم


کدوم از ما که ميتونه بخوابه
وقتی دل تنگی هامون بی حسابه


هزار حرف نگفته رو لبامون
چشا پی بهانن که بباره


تمام حجت من واسه بودن
تويی از نسل حقيقت يادگاری


بيا آرامش دلهای خسته
تا مرهمی روی زخمهام بذاری


نگاه پنجره به عمق دوره
تو نيستی عشق تو سنگ صبوره


شبستون خيالت با شکوهه
از هر چی رنگ تيرگی به دوره


من حتی با خيالت گر ميگيرم
ميترسم دق کنم بی تو بميرم


من هر شب با ستاره های عاشق
سراغ از حضور تو ميگيرم...

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


غمگینم...

 

غمگینم...

 

غمگینم مثل درختی که تو یه گوشه ی کویر تنهاس...  مثل اون قاصدکی که اسیره تو دست مرداب...

مثل یه دختر بچه یی  که راه خونشونو  گم کرده... مثل بچه گنجشکی که از لونش افتاده پایین...

مثل برگای پاییزی که محکومن از شاخه جدا شن...

مثل همه ی دیروزهایی که بی تو سپری شدن و فرداهایی که اگه بی تو به دنیا بیان...

غمگینم ولی مثل اینکه هیچ دستی نیست که منو از غمهام بگیره... انگار هیچ مرهمی نیس که به زخمام آرامش بده...

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


محال

 

 

با بال شكسته پر گوشودن محال است

 

اين را همه ي پرندگان مي دانند...

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


كاش بودي...

 

كاشكي بودي و ميديدي ذره ذره جون سپردم
دوريت برام يه سمه قطره قطره هي ميمردم
كاشكي بودي نميذاشتي كه منو از من بگيرن
كاشكي بودي نميذاشتي گلهاي باغچه بميرن
آرزومه كه يه روزي توي كلبه مون من و تو پاي دل همديگه پير شيم فقط و فقط

من و تو

آرزومه هر دو با هم سقف كلبمون بسازيم زير سقف آرزوها به همه مردم بنازيم
كاش ميشد منو بفهمي درد پنهونم بدوني
حرف عمري خستگي رو از توي چشمهام بخوني

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


رفتی...

 

رفتنت را ديدم و مرا در پس يك بغض غريب در ميان برهوتي تاريك پشت يك خاطره ي سرد و تهي رها كردي...

بي آنكه نگاهي بكني به دل خسته و شكسته ام...

رفتنت را ديدم تا بر آنجا كه نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه ي تلخ محو شدي...

 

باورم نيست كه رفتي!

 

 اشك من بدرقه ي راهت باد...

 

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


بستر غم...

 

دیو دیشب دو کبوتر را کشت!

صبح باران بارید!

لکه ابر ما را برد تا رنگین کمان...

لکه ابر سیاه رفت ولی غصه ی تنهایی ماند پس بریزم همه را در سبدی و سبد را بگذارم درآب

شاید آب ببرد غصه ی تنهایی را

یاد او با من هست... باید از بستر غم بر خیزم و از آن خوشه ی گندم بخورم

بازگردم به زمین

جای من نیست بهشت...

حوریان عشق ندانند! یاد یارم را خوش است...

عشق او... عشق او روح مرا تا به خدا خواهد برد...

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت


عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست!

 

مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبانت خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم...

 

ای کاش بر می گشت...

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


دلم ميخواست

دلم ميخواست...

دلم می خواست بازم تو رو يه شب تو خواب می ديدمت
مثل گلای نيلوفر از روی آب ميچيدمت

بازم ميشد با هم ديگه کنار دريا بشينيم
يا بپريم به آسمون آبی عشقو ببينيم

دلم ميخواست با هم ديگه تنهايی رو قال بذاريم
دل بکنيم از اين قفس برای هم بال بذاريم

سر بذاريم رو دوش هم برای هم گريه کنيم
با همه مهربون باشيم دو رنگی رو دار بزنيم

به مرکز عاشق شدن نقطه پرگار بزنيم
بگيم به هم از دل و جون من ميمونم تو هم بمون

نريم سراغ ديگرون پا نذاريم رو قولامون
اگه يکی مون بميره اون يکی ياری نگيره

يعنی اينا خياليه فقط يه قاب خاليه
داشتن تو برای من آرزوی محاليه

کاشکی ميشد که روياها رنگ حقيقت بگيرن
تموم درد و غصه ها تو چاه نفرت بميرن

کاشکی ميشد که تا ابد من و تو مال هم باشيم
برای پرواز از قفس پرهای بال هم باشيم...

 


 

نوشته شده توسط دختری با لبخند صورتی در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes