یه گونی پر از کتابهای هیجان انگیز دارم که دلم واسه خوندنشون پر پر می زنه! البته از رو اجبار چون امتحانای ترم نزدیکه!!! وقتی می بینمشون قند تو دلم آب میشه! و این آب قند تبدیل به مایع شور مزه ای میشه که از چشمهام جاری میشه و چک چک میریزه رو کاغذ باطله! و تموم انتگرال های خطی و غیرخطی و دوگانه و شونصدگانه ی زندگیم رو خیس می کنه! به این میگن زندگی سرشار از شور و هیجان و احساس و سرشاری یا همون over flow... اینجاست که آدم هوس می کنه بره مریخ و سرش رو بذاره رو زمین و بمیره! مثل همیشه٬حتی همیشه تر٬کتاب هام رو پخش می کنم کف اتاق٬جامدادی صورتیم رو باز می کنم و تمام خودکارها و مداد ها و ماژیک ها و شکلات ها رو پخش می کنم روش! و شروع می کنم به درس خوندن! اصولا خریدن میز تحریر واسه یکی مثه من کار بیهوده ست و می باشد!!!... دامنه ی گستردگی کتاب هام لحظه به لحظه افزایش میابه! بعد از پنج دقیقه یهو میبینی کتاب مربوطه از شمال شرقی اتاق پیروزمندانه سقوط می کنه به جنوب غربی! گاهی بی صدا و گاهی هم با صدایی شبیه پرتاب یک کتاب به سمت در اتاق... یه صدایی مثه ششششتتتتتللللللللقققققق... طوری که اگه یه روز بخوام از صبح تا شب درس بخونم٬تو اتاقم جایی واسه نشستن و راه رفتن پیدا نمیشه... این مساله باعث بروز شکایت های فراوان از سوی مادر خانواده میشه! امروز به این نتیجه رسیدم که اگه در محل درس خوندنم تنوع ایجاد کنم... بیشتر بازده داره! به همین منظور کتاب ها و جامدادیم رو بعلاوه ی یک عدد متکا برداشتم و رفتم نشستم تو هال و در تراس رو باز گذاشتم تا هوا وارد مغزم بشه! بعدش حس کردم که توی رگ هام به جای خون اکسیژن جاری شده... بند و بساطم رو برداشتم و رفتم اتاق داداشم: -پاشو برو بیرون٬من می خوام تو اتاق تو درس بخونم! -بیا ولی به جاش منم میرم تو اتاق تو! - (بعلت بد آموزی در یاد گرفتن شیوه ی دعوا کردن از بیان ادامه ی مکالمه معذوریم.) آخرش به این نتیجه رسیدم که تنوع در محل درس خوندن؟ کار خوبیه! از فردا به همین روند ادامه میدم! طعم تلخ دوری هامون سختی و صبوری هامون همه هیچن پیش پای عشق پاک و بی ریامون وقتی از ستاره دوریم حتی وقتی سوتوکوریم وقتی از تو خاطرات عاشقی هم بی عبوریم گره گرم نگامون نرمی لبخنده هامون لحن عاشق صدامون لحظه لحظه قصه هامون سوسوی ستاره هامون چشم از دوری جدامون یادمون میاره روزه..... ماه گرد حلقه هامون میدونم تلخم و تندم میدونم بدیم زیاده اما اینو هم میدونم که خدا تو رو یه هدیه به منه دیوونه داده میدونم لجباز و قدم گاهیم بی حس و چوبی اما اینو هم میدونم با تموم این بدی ها تو چقدر عزیز و خوبی میخوام این رسم قشنگ ناب عاشقانه هامون تا ابد تا لحظه ی مرگ تا سکوت قصه هامون بمونه بین من و تو حک بشه تو لحظه هامون رسم زیبا و عزیزه..... ماه گرد حلقه هامون پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی! لاک پشت آهسته آهسته می خزید... دشوار و کند... ودورها همیشه دور بودند... سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری سخت به دوش می کشید... ناگهان پرنده ای در آسمان پر زد... سبک...! و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عادلانه نیست... کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی... من هیچگاه نمی رسم... هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید... به نیت نا امیدی... خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد زمین را نشانش داد... کره ای بود کوچک...!! و گفت: نگاه کن! ابتدا و انتها ندارد... هیچکس نمی رسد... چون رسیدنی در کار نیست... فقط رفتن است! حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای... وباور کن آنچه بر دوش توست تنها لاک سنگی نیست! تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی... پاره ای از مرا... پس همچنان برو… که هزاران رویا از تو سبز شد؟ آسمان غصه را شکافت... و هیچ سقفی آسمان با تو بودن را نخواهد پوشاند... تو آسمون؛همیشه؛از یه ارتفاعی به بعد؛دیگه هیچ ابری وجود نداره؛پس هروقت آسمون دلت ابری شد؛با ابرا نجنگ؛فقط اوج بگیر…! ...دلم می خواد زمانو بکشم عقب و دوباره بچه بشم... دوباره برگردم به همون لحظه های توی آلبوم... حس کردم همه ی اون لحظه هارو دوست دارم... تو تموم عکسهام به جز یکی که به خاطر دعوا کردن با داداشم عصبانی بودم٬درحال لبخند زدن بودم... یکی از عکسها٬عکس جشن تکلیف مدرسه است... کلی خاطره انگیز بود... یادش بخیر همه مون چادرهای سفید با گلهای ریز بنفش پوشیده بودیم و من کنار الناز وایساده بودم و همه وقتی می خواستن منو تو عکس پیدا کنن٬الناز رو به جای من پیدا می کردن و من و الناز از اینکه در اوج بی شباهتی به هم شبیهیم کلی خوشحال بودیم... الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم... الناز رو میگم! یکی دیگه عکس من و هاله ست... فقط من و اون تو عکسیم... مربی پرورشیمون تو اردو این عکسو ازمون گرفت... ولی نمی دونم چرا ۷ تا ازش چاپ کرده بود!!!... یادش بخیر... کلی بهش خندیدیم که چقدر باهوشه که از رو عکس دونفره ۷ تا چاپ کرده... آخه بعدشم مارو مجبور کرد که همشو ببریم... الان دیگه اصلا ازش خبر ندارم... هاله رو میگم... آخرین باری که باهاش حرف زدم مهر پارسال بود... یه زمانی بهترین دوستم بود... حتی بهتر... از پارسال تا حالا ۷-۶ دفعه زنگ زدم نبوده... خب این بهونه ی خوبیه واسه رفع تکلیف... که اگه فردا پس فردا تو خیابون از کنار هم رد شدیم و یقه ی منو گرفت که چرا اینقدر بی معرفت شدی٬خب منم بگم اووووووووووه... ۱۰۰ دفه زنگ زدم نبودی!!! واسه اون بچه بازی ها... واسه اون زمانی که فرق من و داداشم فقط اندازه ی موهامون بود وشاید یه کمی بیشتر.... واسه اون روزی که اون روسری پوشید و ادای مشق نوشتن در آورد و منم یه تشت گذاشتم رو سرم و شروع کردم به شلوغ کردن و بپر بپر و بابام اشتبامون گرفت و به من گفت: از خواهرت یاد بگیر ببین یه جا نشسته داره مشقاشو می نویسه... داداشم هم در اوج عصبانیت روسریشو در آورد و گفت: من خودمم... دارم مشقامو می نویسم... یادمه خیلی احساس بزرگی می کردم... وقتی من کلاس دوم بودم داداشم آمادگی می رفت و آمادگیشون دقیقا کنار مدرسه ی ما بود و من هفته ای یه بار می رفتم وضعیتشو از مربی هاش می پرسیدم... تازه یه بارم که کلاس سوم بودم تو دفتر مشقش نوشتم که داداشم همش میشینه پای تلویزیون و برنامه کودک و درساشو نمی خونه... لطفا دعواش کنید... خیلی ممنون... یه هفته ای میشه که دارم تو تاریکی زندگی می کنم... لامپ اتاقم سوخته... حوصله ندارم بگم عوضش کنن... خودم هم که نمی تونم... چون دستم نمی رسه... اگه به بقیه بگم هم مجبورن یه نردبون یا چهار پایه بیارن... بعدش برن بالای اونو،لامپو عوض کنن... که خوب اگه از اون بالا بیفتن پایین و یه بلایی سرشون بیاد من چه خاکی بریزم سرم؟!... البته اگه برم رو تختم و روی انگشتهای پام بلند شم دستم بهش می رسه... ولی آخه لامپ ندارم... هیچ لامپی!!!!!! نه از نوع مهتابی که زیر نورش چشمهاتو ببندی و بری تو حس شعر «فریدون مشیری» که میگه: «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم»... نه از نوع کم مصرفش که بعد از نصبش یاد تبلیغ روی تابلوی وسط خیابون بیفتی و بسی مفتخر بشی که خرید نکردی و پس انداز کردی!... نه از نوع ۴۰۰ ولتش که آدمو یاد خورشید کله ی ظهر میندازه و نفرت!... حالا اینا هیچی...حتی یه چراغ نفتی که یه ذره نفت داشته باشه و فتیله ش هنوز تا ته نسوخته باشه هم پیدا نمیشه،که بخوام قایمکی برش دارم و بذارمش جای لامپ سوخته هه تا اتاقمو روشن کنه... ترجیحا سعی می کنم تو همین تاریکی به ادامه ی زندگی امید وار بشم! «امید به زندگی» همیشه منو یاد این شعر «سهراب» میندازه که میگه: «دل خوش سیری چند...؟» راستی زمان سهراب برق اختراع شده بود؟!... دلم می خواد یه شب که دارم به آسمون نگاه می کنم و ستاره ها رو می شمرم تا خوابم ببره یهویی یه سفینه از وسط آسمون بیرون بیاد و ماه رو هل بده و شهاب سنگ ها رو له کنه و تو کهکشان راه شیری یه هارت و پورتی راه بندازه که اون سرش ناپیدا!... بعدش سفینه هه بیاد روبروی پنجره ی اتاق من بشینه و چراغای رنگی رنگیش روشن و خاموش بشن و چند تا موجود عجیب و غریب شاخ دار ازش پیاده بشن و یه جوری که انگار صداشون داره از تو رادیو در میاد حرف بزنن و منو ببرن… بعدش من میرم تو آسمون و ستاره ها رو نخ می کنم و واسه خودم گردنبند درست میکنم... بعدشم دستمو از پنجره ی سفینه بیرون میارم و یه تیکه ابر از آسمون می کنم تا هر وقت خواستم واسم گریه کنه و بارون بیاد!... دوس ندارم «مریخ» پیاده شیم... دلم می خواد بریم «زحل» بعدش بشینم لبه ی اون دایره ای که دورش حلقه زده و پاهامو که بین زمین و آسمون معلقن،تکون بدم و جلو عقب ببرم!... اون وقت از اون بالا تعداد خونه هایی که اتاق لامپ سوخته دارنو می شمرم!.. فکر کنم یه کم دیر تصمیم به معرفی خودم گرفتم !!!! البته همیشه نمی خندم... یه وقتایی هم می خندم ولی نه صورتی!(همون قضیه ی«خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است»....) دار و ندارم از این دنیا چیز زیادی نیست... یه گونی عروسک دارم که دلم بهشون خوشه و همیشه مجبورم از ترس مهمونایی که بچه ی کوچیک دارن قایمشون کنم و اگه عروسک خواستن با کلی ادعا بگم: هم سنگ دلم... هم نیستم... مثلا اگه الان یه تفنگ بهم بدی می تونم خیلی راحت رو به روت وایسم و تو چشمات نگاه کنم و یه گلوله خالی کنم وسط پیشونیت و اونقدر محکم شلیک می کنم که جاش تا ابد رو پیشونیت یادگاری بمونه... طوری که دیگه هیچ وقت تو آینه نگاه نکنی ... سنگ دل نیستم چون اشکم راه دوری نیست... جایی همین نزدیکی هان... هم بلدم یواشکی گریه کنم... فکر کنم همینا دیگه بسه.... وقتی دلت میخواد بودنت انقدر معنی داشته باشه که به نبودن فکر نکنی دنبال یک نگاه سبز از طرف همونی هستی که بودنت از اونه و با حضور اون کامل می شی اگه همیشه در کنارت حسش کنی با کمکش به همه جا میرسی هیچ وقت نمی خواهی اونو از دست بدی حسی که دل طوفانیت رو آروم می کنه انقدر برات با معنا می شه که می بینی رو به روت نشسته راه کمال را طی می کنی تا به وصال برسی اگه دنبال اون نگاه رو بگیری یه عشق آسمونی داری که حاضر نیستی با دنیا عوضش کنی با تمام وجودت خدا را حس می کنی... به آسمان نگاه کردم... همه جا تاریک و سیاه بود... به یاد این افتادم که گفته بودی رنگ مشکی را فقط به خاطر رنگ چشمان من دوس داشتی... ناگهان دلم لرزید از خدا تو را خواستم... خواستم دوباره بیایی... در هق هق گریه هایم ناگهان صدایت را شنیدم... چشمانم که به چشمانت افتاد دوباره همه ی خواستنها جوانه زد... دستانم را در دستانت گرفتی... به یاد رنگ عشق افتادم... برایم از رنگ مشکی گفته بودی و اینکه رنگ همه سادگیها،همه یکرنگیها و همه عاشقیها فقط رنگ مشکیه... شاید تا آن موقع که سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود فقط به رفتن و گم شدن و تباهی فکر میکردم اما وقتی در همان سیاهی آمدی و دستانم را دوباره گرفتی رنگ مشکی برایم از هر گل واژه ای پر معنا تر شد... دیگر رنگ عاشقیها را فهمیده بودم... دستانم را محکمتر گرفتی و با من عهد بستی که دیگر تنهایم نخواهی گذاشت... در سکوت همان شب و در تاریکی مطلق فقط زمزمه میکردم: خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده....
تا زمانى که توانایى تصور آرزوها و اهدافت رو از دست ندادی میتونی اونارو به دست بیاری... 
اااااااااااااا... نخیرم... من میام تو اتاق تو ولی تو حق نداری پاتو بزاری تو اتاق من! 


و دانه ی سحرآمیز خنده
نردبان رویا قدش به خوشبختی مان نخواهد رسید...
مگر چه کسی جز تو می تواند آسمان را
تا پیش چشمان من پایین بیاورد...؟!










ولی به هر حال عیب نداره به قول معروف ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست!
من دیگه بزرگ شدم! عروسک ندارم ! و یه جفت دمپایی که به صورت اتفاقی صورتی از آب در اومدن و ازشون تو دعواهای خانوادگی با داداشم که به خاطر این همه ظلمی که در حقش می کنم باید روز قیامت جواب پس بدم استفاده میکنم... یه اتاق نا مرتب که جوراب توش نقش لوستر رو ایفا میکنه و کاور کامپیوتر جای رو تختی رو... گویا کتاب هام هم در حالی که نقش سینی چایی و یا بشقاب میوه رو بازی می کردن تو آشپزخونه دیده شدن!!! یه بند سبز که ۶ ساله دارم باهاش زندگی میکنم و همیشه دور مچ دست چپم حلقه زده و انگار دست راست و چپش با هم دعواشون شده و دارن از هم جدا میشن... جدای جدا... انگار یادشون رفته چه روزهایی رو در کنار هم و با هم دور دستم حلقه زده بودن... اعضای غیر جاندار زندگی منو اینا تشکیل میدن... زیاد خیال باف نیستم... ولی بدم نمیومد «سیندرلا» میشدم و کفشمو گم می کردم تا اونی که خودش میدونه کیه به وسيله ي اون يكي لنگش پيدام می کرد... یا اینکه «آن شرلی» میشدم و یه دریاچه ی نقره ای داشتمو هر روز اونجا مي ديدمش... یا «جودی آبوت» میشدم و به جاي بابا لنگ دراز واسه اون نامه مي نوشتم...
هم بلدم برم بشینم دقیقا تو مرکز ثقل خونه و زار زار گریه کنم... هم لجباز هستم... هم هستم... این یکیو کلا هستم...
مطمئن بوده باشیده شو....گفته باشم!... 



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |














